پایان تعلیق: از تحریم تا جنگ + فایل صوتی

تحریم در نظر، جایگزین جنگ است: اعمال فشار برای تغییر رفتار بدون شلیک گلوله. اما در عمل، اغلب مسیری معکوس را پیموده و از جایگزین جنگ به مقدمه آن تبدیل شده است. کشورها تا زمانی که همکاری، رقابت و حتی تعارض بر افق آینده روابطشان حاکم است، اختلاف‌ها را از مسیر دیپلماسی حل‌وفصل می‌کنند. تحریم اما زمانی معنا پیدا می‌کند که این افق در سایه «انتظارات درگیری» فروبپاشد. تحریم نه آغاز اختلاف، بلکه نشانه عبور آن از آستانه دیپلماسی است. در چنین وضعیتی، هر امتیاز امروز نه گامی به‌سوی مصالحه، بلکه هزینه‌ای در رویارویی بزرگ‌تر فردا تعبیر می‌شود. از همین رو، در منطق درونی تحریم، مقاومت اغلب عقلانی‌تر از سازش به نظر می‌رسد.

مذاکره، البته، می‌تواند در تخفیف تخاصم موثر باشد؛ اما بدون تغییر بنیادین «انتظارات درگیری»، دامنه اثرگذاری آن محدود باقی می‌ماند. منطق مذاکره، آن را ناگزیر به سمت حل‌وفصل بحرانی‌ترین و فوری‌ترین مسائل سوق می‌دهد، نه گشودن کل ساختار تعارض. این محدودیت، با ایجاد یک عدم‌تقارن ساختاری، «بازی تکرارشونده تخاصم» را قفل می‌کند: شکست مذاکرات به تشدید تحریم‌ها و انباشت تهدیدها می‌انجامد، اما موفقیت تنها بخشی از فشارها را کاهش می‌دهد، بی‌آنکه بنیان‌های تعارض را دگرگون کند. حاصل، «تعادلی فرسایشی» است: وضعیتی نیمه‌باز با تهدیدهای رو به گسترش، تحریم‌های انباشته و توافق‌های موقت. در این تعادل، هر دو طرف برای بهبود موقعیت آینده، ناگزیر به تقویت ابزارهای موجود خود می‌شوند و همین هم‌تکاملی، تعارض را در سطحی بالاتر بازتولید می‌کند.

چرخه‌های «تحریم-توافق» در روابط ایران و ایالات متحده طی سه دهه گذشته بر همین منطق استوار بوده‌اند. در کانون این چرخه‌ها، یک گره قرار داشت: برنامه هسته‌ای ایران. هراس از ظهور نسخه‌ای دیگر از کره‌شمالی در خاورمیانه، این برنامه را به بحرانی‌ترین و فوری‌ترین مساله واشنگتن تبدیل می‌کرد. از نگاه تهران اما، ظرفیت هسته‌ای نه‌فقط یک حق حاکمیتی، بلکه مهم‌ترین مؤلفه بازدارندگی به شمار می‌رفت؛ از همین رو، تهران تنها به محدودیت‌هایی تن می‌داد که دست‌کم در میان‌مدت برگشت‌پذیر باشند. مرزهای هر توافق امکان‌پذیر، از همان ابتدا در چارچوب فصل مشترک این دو نگاه تثبیت شد: کنترل برنامه هسته‌ای و نه تعطیلی آن.

تعارض اما در همین سطح متوقف نماند. سرمایه‌گذاری تهران در سایر ابزارهای بازدارندگی از سوی واشنگتن به‌مثابه تهدید ادراک شد و دامنه اختلاف‌ها را به برنامه موشکی و نقش منطقه‌ای ایران گسترش داد. همزمان، تحریم‌ها به‌تدریج به سازوکاری فراگیر بدل شدند: از نفت تا شبکه مالی، صنایع کلیدی و در نهایت، تقریبا همه شریان‌های حیاتی اقتصاد ایران. با این حال، منطق اولیه همچنان پابرجا ماند: حتی با گسترش دامنه تعارض، توافق‌ها همچنان حول مهار گره مرکزی صورت‌بندی می‌شدند، بی‌آنکه امکان گشودن آن را فراهم کنند. در فقدان «توافقی بزرگ»، هر توافق با دست‌نخورده باقی گذاشتن این گره، خود به بخشی از چرخه تعلیق تبدیل می‌شد. حتی موفق‌ترین تجربه دیپلماسی، برجام، نیز نتوانست از تله این منطق خارج شود. با فروپاشی این تجربه و اجرای «فشار حداکثری»، تحریم‌ها به نقطه اشباع رسیدند؛ درحالی‌که گره مرکزی نه‌ گشوده بلکه سفت‌تر شده بود.

اشباع تحریم‌ها اما به‌تنهایی جنگ را اجتناب‌ناپذیر نکرد؛ زمانی که ابزارهای غیرنظامی کارکرد تنظیمی خود را از دست می‌دهند، جنگ نه به‌عنوان ضرورت، بلکه به‌عنوان امکان وارد صحنه می‌شود. در مورد ایران، گذار از امکان به تصمیم، برآیند سه عامل بود: بازتعریف ادراک فرصت در تل‌آویو و واشنگتن، تعمیق شکاف‌های داخلی و نگرش دونالد ترامپ به قدرت. تقریبا همه رؤسای‌جمهور متأخر ایالات متحده از «روی میز بودن» گزینه جنگ با ایران سخن گفته بودند؛ با این حال، تجربه جنگ عراق این گزینه را در سطح لفاظی نگه داشته بود: افکار عمومی آمریکا از یک مداخله گسترده دیگر در خاورمیانه حمایت نمی‌کرد.

جنگ زمانی به گزینه‌ای عملیاتی تبدیل شد که موفقیت اسرائیل در هدف قرار دادن متحدان منطقه‌ای تهران در سوریه و لبنان این تصور را ایجاد کرد که می‌توان بدون گرفتار شدن در جنگی فرسایشی، ضرباتی تعیین‌کننده به جمهوری اسلامی وارد کرد. این برآورد با عاملی دیگر در داخل ایران تقویت شد: قطبی‌شدگی شدید جامعه، این تصور را در آمریکا ایجاد کرد که هم‌افزایی فشار خارجی و نارضایتی داخلی می‌تواند تغییراتی فراتر از اهداف چرخه‌های «تحریم-مذاکره» را رقم بزند. در نهایت، تصمیم به جنگ با شیفتگی دونالد ترامپ به نمایش تمایز فردی گره خورد: او می‌پنداشت می‌تواند با یک «جنگ سریع و محدود» به منازعه‌ای چندده‌ساله پایان دهد؛ کاری که رؤسای‌جمهور پیشین آمریکا در آن ناکام مانده بودند.

جنگ‌ها پس از آغاز اما لزوما از منطق آغازکنندگان خود تبعیت نمی‌کنند. گستردگی واکنش و تاب‌آوری نظامی تهران نشان داد تصور یک جنگ محدود و کنترل‌شده بر مفروضاتی شکننده بنا شده بود؛ همان‌گونه که انتظار تبدیل شکاف‌های داخلی به اعتراضات سیاسی در میانه تهاجم خارجی نیز برآوردی نادرست بود. البته، قطبی‌شدگی جامعه و ناپایداری سیاسی صرفا برساخت ذهنی نیستند؛ آنها پیامد تداوم مزمن تعلیق‌اند.

طی سه دهه گذشته، ایرانیان نه‌تنها در بیرون بلکه در درون نیز با تعلیق دست‌به‌گریبان بوده‌اند: چرخه‌های «اعتراض–خاموشی» نه به اصلاح انجامیده‌اند و نه به تثبیت؛ اعتراض‌ها ناتمام مانده‌اند و خاموشی‌ها از سر رضایت نبوده‌اند. این تعلیق درونی، در پیوند با تعلیق بیرونی، ظرفیت‌های اجتماعی و اقتصادی را فرسوده و جامعه را مستأصل و بی‌افق کرده است. در چنین وضعیتی بود که بعضی‌ها جنگ را نه صرفا تهدید، بلکه فرصتی برای تغییر تلقی کردند. این تعلیق‌های درونی و بیرونی البته دو روی یک سکه‌اند؛ هر دو از تعارضی پایدار نشأت می‌گیرند: تعارض میان الزامات اداره یک کشور پیچیده و نگرشی که سیاست داخلی و خارجی را همزمان میدان مبارزه‌ای دائمی می‌بیند. وضعیتی که  به‌دلیل انسداد در سیاست، از لحظه «ترمیدور» عبور نمی‌کند؛ نتیجه آن بود که نه امکان بازتعریف پایدار روابط در بیرون فراهم شد و نه سازوکارهای پایدار حل تعارض در درون شکل گرفت. با این حال، مواجهه عینی با تعلیق میان جنگ و آتش‌بس، تا حدی از قطبی‌شدگی جامعه ایران، هرچند عمدتا در یک قطب، کاسته است؛ چراکه مخاطرات از سطح مفاهیم ذهنی به تجربه‌ای زیسته تبدیل شده‌اند.

چرخه‌های «تحریم-توافق» و «جنگ-آتش‌بس» بر منطق مشترک انباشت فشار و وقفه‌های موقت استوارند؛ اما تفاوت آنها در شیوه تحمیل هزینه و نسبتشان با زمان، ماهوی است. در چرخه‌های «تحریم-توافق»، فشار به‌صورت تدریجی و لایه‌به‌لایه انباشته می‌شد و توافق‌ها مکث‌هایی محدود در این مسیر ایجاد می‌کردند؛ فرسایشی که، با همه هزینه‌هایش، زمان را همچنان به‌عنوان منبعی قابل مدیریت باقی می‌گذاشت. در چرخه‌های «جنگ-آتش‌بس»، اما، این منطق جای خود را به شوک داده است: جنگ هزینه را یک‌باره و فشرده تحمیل می‌کند. اینجا دیگر مساله فرسایش نیست، تخریب است؛ تخریبی که مستقیما ظرفیت‌های بازگشت‌ناپذیر، از سرمایه انسانی تا زیرساخت‌ها را هدف می‌گیرد. آتش‌بس نیز نه گسست از روند، بلکه تعلیقی شکننده در دل همان مسیر است. اگر در چرخه‌های «تحریم–توافق»، زمان خریداری می‌شد، در چرخه‌های «جنگ–آتش‌بس»، زمان سوزانده می‌شود و با آن امکان بازگشت. از همین رو، چرخه‌های اخیر نه‌فقط بی‌ثبات‌تر، بلکه ذاتا خطرناک‌تر هستند.

پایان دادن به جنگ‌ها به‌مراتب دشوارتر از آغاز آنهاست: اهداف اولیه به‌سرعت دگرگون می‌شوند و جنگ، بازیگران را در تله تعریف پیروزی گرفتار می‌کند؛ روایتی سیاسی که هر دو سوی نبرد برای توجیه ادامه یا پایان جنگ به آن نیاز دارند. در واشنگتن، نشانه‌ای از تمایل به یک جنگ فرسایشی دیده نمی‌شود؛ گسترش جنگ می‌تواند رای‌دهندگان جنبش «اول آمریکا» را ناامید و خشمگین کند. با این حال، پایان جنگ بدون دستاورد سیاسی نیز برای واشنگتن پرهزینه‌ است: جنگ نه‌تنها در گشودن گره هسته‌ای ناکام مانده، بلکه با تبدیل تنگه هرمز به یک گره راهبردی جدید، پیچیدگی‌های تعارض را افزایش داده است. یک ابرقدرت نمی‌تواند میدان رویارویی را در حالی ترک کند که گره‌های کانونی همچنان ناگشوده باقی مانده‌اند؛ چنین خروجی، سیگنالی از افول مخابره می‌کند. محاصره دریایی ایران، آن هم در میانه آتش‌بس، نمایش اهمیت «پرستیژ قدرت» برای واشنگتن است. در این چارچوب، گزینه‌ها عملا به دو مسیر تقلیل یافته‌اند: یا تشدید تنش برای تغییر موازنه یا حرکت به‌سوی «توافقی بزرگ» که بتوان آن را به‌عنوان پیروزی بازتعریف کرد.

تشدید تنش می‌تواند منطقه را به‌سرعت به آستانه ویرانی برساند؛ چراکه تهران نشان داده هر تغییر در سطح درگیری را با استراتژی «چشم در برابر چشم» پاسخ می‌دهد. در مقابل، حرکت به‌سوی مصالحه نیز با چالش‌های جدی مواجه است. برخی صداها در تهران، با تاکید بر انسداد تنگه هرمز به‌عنوان اهرم فشار، حتی پذیرش آتش‌بس را نیز عقب‌نشینی زودهنگام تلقی می‌کنند؛ صداهایی که با چشم بستن بر واقعیت، منطق حکمرانی را به تداوم مبارزه تقلیل می‌دهند. اهرم انسداد تنگه هرمز، گرچه در جنگ با تحمیل هزینه به اقتصاد منطقه و جهان کارکردی تاکتیکی و موثر داشت؛ اما می‌تواند در ادامه به یک ریسک راهبردی سیستماتیک تبدیل شود؛ هرچه هزینه جهانی یک بحران افزایش یابد، انگیزه‌ها برای مهار و پایان دادن به آن نیز تقویت می‌شود.

در جامعه‌ای قطبی‌شده، حرکت به‌سوی پایان تخاصم نیازمند روایتی سیاسی است که گذشته و حال را در یک چارچوب سازگار و باورپذیر به هم گره بزند؛ روایتی که تعارض ساختاری در منطق حکمرانی تهران، آن را به‌شدت از دسترس دور کرده است. همین محدودیت، ایده‌ها را در تهران نه به سمت «توافقی بزرگ» بلکه در بهترین حالت به سوی توافق‌هایی غیرجامع با محوریت پیوند متقابل منافع اقتصادی ایران و آمریکا سوق داده است: «طلوع نفتی» در برابر «غروب هسته‌ای». مساله اما آنجاست که ایده‌های اقتصادی، بدون گشودن گره‌های سیاسی، بر زمین سخت واقعیت پیش نمی‌روند. اقتصاد نمی‌تواند جایگزین سیاست شود، به‌ویژه آن‌گاه که خودِ سیاست در وضعیت تعارض ساختاری قرار دارد.

بازگشت به تعادل فرسایشی چرخه‌های «تحریم-توافق»، اگر نه ناممکن، دست‌کم نامحتمل است. چرخه‌های «جنگ-آتش‌بس»، همانند چرخه‌های پیشین، می‌توانند تکرار شوند؛ اما این تعلیق ظرفیت تداوم بلندمدت ندارد. در بنیان هر دو چرخه، منطقی واحد عمل می‌کند: در غیاب یک «توافق بزرگ»، مسیر ناگزیر به سمت تشدید منازعه پیش می‌رود. تفاوت اما در صورت این تشدید است: آنچه پیش‌تر در قالب فرسایش انباشته می‌شد، اکنون به‌صورت شوک‌های متوالی و ویرانگر ظاهر می‌شود؛ هر آتش‌بس فاصله‌ای کوتاه تا دور بعدی جنگ است و هر جنگ، بخشی از ظرفیت‌های غیرقابل بازگشت را از میان می‌برد. اینجاست که فروبستگی فضای میانی تصمیم معنای کامل خود را آشکار می‌کند: چرخه‌ها یا به «توافقی بزرگ» ختم می‌شوند یا در مسیر تشدید به نقطه‌ای می‌رسند که آنچه باقی می‌ماند دیگر قابل بازسازی نیست.

تعلیق دیگر تعادلی پایدار نیست؛ لحظه‌ای گذرا در مسیری است که زمان در آن علیه «صلح» عمل می‌کند. این تعلیق باید شکسته شود؛ وگرنه خود نام دیگر ویرانی خواهد شد.

* تحلیلگر اقتصاد سیاسی

حجم فایل صوتی:20.39M | مدت زمان فایل صوتی :00:14:50