محیط کسب‌وکار در پساجنگ

تفاوت بنیادین این دو فضا در اینجاست که در دوره صلح، زمان، عنصری خطی است و امنیت، پیش‌فرض حتمی تلقی می‌شود؛ اما در زمان پساجنگ و بازسازی، زمان کالایی است که به سرعت در حال اتمام است و عدم قطعیت، تنها قطعیت موجود است. در ایران امروز، صحبت از تسهیل صدور مجوزها یا کاهش بوروکراسی اداری برای اقتصادی که با بحران‌های ساختاری زنجیره‌ای دست‌وپنجه نرم می‌کند، شبیه به تجویز قرص مسکن برای بیماری است که در اتاق عمل با خونریزی داخلی مواجه است. ایران در آستانه بازسازی، نیازمند یک دکترین ویژه شرایط موجود برای نوزایی محیط کسب‌وکار است. به نظر می‌رسد این دکترین باید بتواند پارادایم را از مدیریت بهینه بوروکراسی به مدیریت ماموریت‌محور تغییر ‌دهد. درپارادایم جدید، بهبود محیط کسب‌وکار دیگر صرفا یک اقدام اداری در فضای حقوقی نیست، بلکه یک فرماندهی در اتاق جنگ اقتصادی با انجام اقدامات ملموس عملیاتی در عرصه‌ میدان است که در آن باید برای بقا و احیای صنایع پیشران و زنجیره‌های حیاتی تولید، اصلاحات و تغییرات دقیق، اما دردناک نهادی با سرعت بسیار بالا انجام شود. ما به جای هرس کردن مختصر و بدون درد قوانین موجود، نیاز به جراحی‌های بزرگ و درانداختن طرحی نو داریم.

تجربه جهانی بازسازی، از «طرح مارشال» در اروپای ویرانه۱۹۴۷ تا «نوزایی اقتصادی رودخانه ‌هان» در کره‌جنوبی۱۹۵۳، یک درس واحد برای ما دارد: بازسازی، یک پروژه مهندسی یا عمرانی نیست، بلکه یک نوزایی نهادی یا به تعبیری دیگر نوزایی سپهری جدید برای کسب‌وکارهای یک کشور است. اگر نوزایی بومی محیط کسب‌وکار در فرآیند بازسازی پساجنگ، بدون تمهید و چشم‌انداز مشخص انجام گیرد، نه تنها باری از دوش کشور برنمی‌دارد، بلکه خود به وزر و وبالی جدید تبدیل می‌شود.

تاریخ نشان داده است که جنگ‌ها و بحران‌های عظیم یا کشورها را به سمت فروپاشی سوق می‌دهند یا به نقطه عزیمتی برای معجزات اقتصادی تبدیل می‌شوند. تفاوت این دو مسیر، نه در میزان ویرانی، بلکه در نوع نگاه به باز طراحی محیط کسب‌وکار در دوران بازسازی نهفته است.

یکی از نمونه‌های موفق که می‌توان از تجربیات آن بهره گرفت، آلمان پس از جنگ جهانی دوم است. آلمان پس از جنگ با تورم وحشتناک و نبود نقدینگی روبه‌رو بود. مردم به‌‌دلیل بالا بودن نرخ‌های مالیاتی انگیزه فعالیت نداشتند. همچنین بوروکراسی بانکی توان حمایت از بازسازی را نداشت. در چنین شرایطی آلمان با تاسیس بانک KfW، هدفش را از پول‌پاشی با اعطای تسهیلات کور به جهت‌دهی و اهرم قرار دادن منابع محدودش برای هدایت کسب‌وکارهای کوچک و متوسط به سمت خوشه‌های صنعتی جدید تغییر داد. آلمانی‌ها توانستند محیط کسب‌وکارشان را با تضمین تامین مواد اولیه برای واحدهای تولیدی در اوج کمبود عرضه پایدار کنند. همچنین با آزادی قیمت‌ها به همراه کاهش شدید نرخ مالیات، به‌عنوان باطل‌السحر کمبود عرضه، کالاها را از بازار سیاه به سمت بازار رسمی سوق دادند.

از دیگر کشورهای قابل مطالعه، می‌توان به کره‌جنوبی اشاره کرد. ژنرال پارک به‌عنوان عالی ترین مقام کشور، سیاست‌های توسعه‌ای خود را به‌گونه‌ای طراحی و اجرا کرد که احیای محیط کسب‌وکار به نتایج ملموس گره زده شد. مدل «چایبول‌ها» (Chaebols) یا همان شرکت‌های بزرگ(هلدینگ‌ها) کره‌ای، در ابتدا بر پایه رانت‌های دولتی شکل گرفت؛ اما دولت کره با هوشمندی، این رانت را مشروط به تحقق اهداف تعیین‌شده صادراتی برای هر یک از این شرکت‌ها کرد. به‌عنوان مثال، محیط کسب‌وکار برای شرکت‌های بزرگی مثل سامسونگ و هیوندای بسیار تسهیل شد یا به عبارت بهتر رانتی و انحصاری بود؛ اما به شرطی که آنها لکوموتیو صدها شرکت کوچک (SME) در زنجیره تامین خود باشند و نهایتا بتوانند هدف تعیین‌شده را برای صادرات محصولات زنجیره خود محقق کنند.

در نمونه‌ای دیگر، در ژاپن پس از جنگ به جای رها کردن بازار، تکیه‌گاهی به نام MITI یا همان وزارت صنایع ایجاد شد تا محیط کسب‌وکار را از طریق تخصیص اولویت‌محور منابع مدیریت کنند و اولویت خود را نیز رفع بن‌بست‌های لجستیک با تمرکز بر بازسازی فوری بنادر و پیوند دادن صنایع سنگین به زنجیره صادرات قرار دادند تا محیطی امن برای غول‌های صنعتی خود (Zabatsu‌های سابق) فراهم کنند.

حتی ویتنام هم به‌عنوان یک نمونه از کشورهایی که با بحران جنگ دست و پنجه نرم کرد، پس از دهه‌ها جنگ، با ایجاد مناطق ویژه اقتصادی ساحلی (SEZs)، محیط کسب‌وکار خود را از قوانین دست‌وپاگیر سرزمین اصلی ایزوله کرد. دولت ویتنام تکیه‌گاه خود را بر جذب سرمایه خارجی (FDI) در مناطقی گذاشت که بیشترین دسترسی به دریای آزاد را داشت و به این ترتیب، ریسک سرمایه‌گذاری در کل کشور را به قطب‌های کوچک و امن محدود کرد.

اکنون به ایران خودمان برگردیم. ما در چه شرایطی هستیم؟ ایران امروز با توجه به تحریم‌های مزمن ظالمانه و دو جنگ و یک شبه‌کودتا در یک‌سال اخیر، با بحران‌های جدی در محیط کسب‌وکار مواجه است.

درحالی‌که در زمان صلح، بهبود محیط کسب‌وکار می‌توانست به معنای سرعت ثبت یک شرکت مطابق با شاخص‌های بین‌المللی باشد، در ایران فعلی، بهبود محیط کسب‌وکار یعنی اقدام میدانی و نه روی کاغذ برای تامین برق، گاز و نهاده‌های تولید.

هدف قرار گرفتن ناجوانمردانه تولیدکنندگان یوتیلیتی‌های پتروشیمی‌ها، از بین رفتن زیرساخت‌های نیروگاهی و نیز زنجیره تولید فولاد، معضلاتی جدی در تامین مواد اولیه زنجیره‌های ارزش دیگر، ارزآوری و نیز اشتغال ایجاد کرده است. قاعدتا این یک بن‌بست فنی-مالی است که با هیچ امضای اداری از نوع دستورالعمل‌های بهبود دهنده در زمان صلح باز نمی‌شود.

enhanced_01+copy

 از سوی دیگرانسداد اینترنت بین‌المللی به واسطه تهدیدهای سایبری نیز باعث شده است که همه کسب‌وکارها به‌واسطه نیاز به ارتباطات بین‌المللی آسیب جدی ببینند که در این بین، کسب‌وکارهای اینترنتی که حدود 7درصد از اقتصاد ایران را تشکیل می‌دهند، بیش از سایر کسب‌وکارها متحمل خسارت شدند.

باید بپذیریم که محیط کسب‌وکار ایران به نقطه‌ای رسیده است که دیگر با اصلاح وصله‌پینه‌ای قوانین و کاغذبازی درمان نمی‌شود. ما نیازمند یک محیط خاص بازسازی هستیم. ما باید بتوانیم محیط کسب‌وکار ایران را از یک فضای پُرریسک و ایزوله شده از جامعه جهانی به یک کارگاه بزرگ بازسازی با نهایت امنیت سرمایه‌گذاری تبدیل کنیم.

قاعدتا پیش از هر چیزی، بازسازی نیاز به سرمایه‌ دارد و با شرایط موجود، بزرگ‌ترین وحشت سرمایه‌گذار (چه داخلی و چه خارجی) در دوران پساجنگ، عدم قطعیت بازگشت سرمایه به دلیل تلاطمات محیطی است. لازم است تا با تاکید بر نماگر خدمات مالی از شاخص آمادگی کسب‌وکار بانک جهانی در کشور به راهکاری برای این موضوع بپردازیم.

دنیا برای حل این معضل، راهکار مشخصی اندیشیده است. آژانس چندجانبه تضمین سرمایه‌گذاری (MIGA) به‌عنوان عضو گروه بانک جهانی با عضویت بیش از ۱۶۰ کشور، ریسک‌های غیرتجاری شامل جنگ، آشوب مدنی، مصادره اموال و نقض قرارداد توسط دولت را بیمه می‌کند. این به آن معناست که برای یک کنسرسیوم بین‌المللی که می‌خواهد در بازسازی یک نیروگاه یا بندر در ایران مشارکت کند، داشتن بیمه‌نامه میگا به معنای امنیت مطلق مالی است؛ اما متاسفانه به‌دلیل تحریم‌های ظالمانه، به‌رغم عضویت ایران، نمی‌توانیم از این امتیازات استفاده کنیم. شاید در صورت ماندگار بودن تحریم‌ها، بتوان به‌عنوان جایگزین، دکترین بیمه ریسک شرقی را فعال کرد. شاید شرکت چینی «سایناشور» یا شرکت بیمه روسی «ایگزار» یا هر شرکت بزرگ بیمه‌ای کشورهای دوست بتوانند همان نقشی را برای پروژه‌های مشترک بازی کنند که میگا برای جهان ایفا می‌کند. ناگفته نماند که این اقدام بر نماگرهای تجارت فرامرزی به واسطه امنیت بازگشت سرمایه و ضمانت قراردادها و کاهش هزینه‌های پنهان تجارت و ریسک شرکای خارجی و همچنین بر نماگر رقابت در بازار به واسطه ورود سرمایه‌گذاران بین‌المللی با پوشش بیمه‌ای معتبر، باعث شکستن انحصارهای سنتی و ورود تکنولوژی‌های جدید می‌شود و بر بازار اثر می‌گذارد.

در ادامه درکنار جذب سرمایه‌گذار، قاعدتا لازم است تا دولت نیز در تامین زیرساخت‌های عمومی ورود داشته باشد. 

اما با کدام منابع؟ شاید یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های بازسازی برای حاکمیت، تامین همین منابع باشد که معمولا به افزایش نقدینگی منجر می‌شود. چاپ پول بدون پشتوانه در اقتصاد زخمی ایران، برای تامین هزینه‌ها، یعنی بنزین ریختن روی آتش تورم. پس چه راهکاری داریم؟ همه ما بارها شنیده‌ایم که ایران ثروتمند است، اما یک ثروتمند فقیر؛ معنی این جمله این است که ما دارایی داریم، اما آنها را تقویم نکرده‌ایم. نروژی‌ها راهکار جالبی را برای اهرم کردن ثروتشان تجربه کرده‌اند. 

طبق استانداردهای نروژ، ذخایر اثبات‌شده (Proven Reserves) در دل زمین‌های نروژ هم جزئی از دارایی‌های آنهاست. ما نیز می‌توانیم با همین روش، دارایی‌های ملی خود مانند معادن عناصر کمیاب و فلزات گران‌بهای خود همچون لیتیوم، طلا، مس، سنگ‌آهن، همچنین اراضی ساحلی مکران، حتی «حق ترانزیت» کریدورهای شمال-جنوب خود را «تقویم» (Valuation) کنیم. سپس با ارزش‌گذاری استاندارد این دارایی‌ها، دولت می‌تواند «اوراق منفعت» با پشتوانه دارایی واقعی منتشر کند. این پول تورم‌زا نیست، چون هر ریال آن، مابه‌ازای خارجی در قالب «مس استخراج‌نشده» یا «بندر آماده بهره‌برداری» دارد. این فرآیند، ثروت مُرده را به نقدینگی مولد تبدیل می‌کند؛ بدون آنکه به قدرت خرید مردم آسیب بزند.

پرسش بعدی پس از آنکه دولت توانست از طریق تقویم دارایی‌های ملی، منابعی عظیم و غیرتورم‌زا (به پشتوانه ذخایر واقعی) خلق کند، این است که این اهرم مالی چگونه باید به بدنه اقتصاد تزریق شود تا به سرنوشت بودجه‌های دولتی دچار نشود؟ شاید در پاسخ بتوان نیم‌نگاهی به تجربه کره‌جنوبی در استفاده از هلدینگ‌های بزرگ (چایبول‌ها) در توسعه کشور و بومی‌سازی آن مدل برای ایران داشته باشیم.

در ایران مدل هلدینگ‌ها یکسان نیستند. بعضی از هلدینگ‌های دولتی یا خصولتی نابهره‌ور هستند که به‌دلیل مقاومت‌های سیاسی و هزینه‌های اجتماعی بیکاری، امکان انحلال آنها وجود ندارد. از سوی دیگر، هلدینگ‌های بزرگ خصوصی را داریم که معنای سود، بهره‌وری و رقابت را می‌فهمند. شاید راهبرد هوشمندانه در اینجا، نه جنگیدن با غول‌های نابهره‌ور، بلکه اهلی کردن آنها ذیل یک ماموریت ملی است. دولت باید منابع حاصل از تقویم دارایی‌ها را نه به‌عنوان اعانه، بلکه به عنوان اعتبار مشروط به این هلدینگ‌ها (اعم از دولتی، خصولتی و خصوصی) تزریق کند. در این مدل، دولت اعتبارات ارزان و دسترسی به منابع ملی را در اختیار هلدینگ‌ها قرار می‌داد؛ اما آنها را با ماموریت‌های تخطی‌ناپذیر روبه‌رو می‌کند.

ماموریت اول؛ صادرات‌محوری کردن رویکرد تولید است. باید تعیین شود هر هلدینگی که از منابع ملی استفاده می‌کند، موظف است تراز ارزی خود را به اندازه مشخصی متناسب با منابع دریافتی مثبت کند. استراتژی کلی باید به این سمت و سو برود که اعتبارات بازسازی نباید صرف تامین نیازهای روزمره داخلی شود، بلکه باید صرف نوسازی تکنولوژیک و ارتقای سطح بهره‌وری برای فتح بازارهای جهانی شود. در واقع، دستیابی به اهداف تعیین‌شده برای صادرات، شرط لازم برای استفاده هلدینگ‌های پیشران از منابع خواهد بود.

ماموریت دوم؛ تامین مالی آبشاری (توسعه خوشه‌ها) است. قرار نیست این پول در لایه‌های بالایی هلدینگ‌ها رسوب کند. هلدینگ‌های بزرگ باید به‌عنوان ‌هاب‌های مالی و تکنولوژیک برای زنجیره تامین و صنایع پایین‌دستی خود عمل کنند. آنها موظفند منابع دریافتی را به‌صورت آبشاری به سمت SMEها و خوشه‌های صنعتی پایین‌دستی سرازیر کنند. هلدینگ بزرگ با استفاده از اعتبارات ناشی از تقویم دارایی‌ها، خرید محصولات شرکت‌های کوچک و متوسط را تضمین و مواد اولیه آنها را نیز تامین می‌کند. این امر یعنی نقدینگی به جای آنکه در بازار‌های غیرمولد سرگردان شود، مستقیما به کف کارگاه‌های تولیدی هدایت می‌شود.

 این رویکرد، با شرط جلوگیری از اعمال سلیقه‌های سیاسی و جناحی، می‌تواند مشکل نابهره‌وری هلدینگ‌های خصولتی را نیز حل کند؛ زیرا آنها برای دسترسی به منابع جدید، مجبورند خود را با استانداردهای بهره‌وری و صادراتی تطبیق دهند یا مدیریت پروژه‌های خود را به کنسرسیوم‌های خصوصی توانمند بسپارند. در واقع، ثروت ملی تقویم‌شده، به جای آنکه صرف بقا شود، صرف جهش خواهد شد.

این اقدام نیز می‌تواند روی نماگر خدمات مالی نه به واسطه نقدپذیر کردن دارایی‌های راکد و تبدیل آنها به اعتبار که عملا دسترسی به منابع مالی که یکی از گلوگاه‌های اصلی محیط کسب‌وکار است و نیز نماگر ورود به کسب‌وکار به واسطه تامین مالی زنجیره‌ای (SCF) که باعث می‌شود SMEها با اطمینان بیشتری از تامین سرمایه اولیه، وارد بازار شوند، اثر مثبت بگذارد. همچنین می‌تواند به‌صورت غیرمستقیم روی نماگر ورشکستگی به واسطه کاهش ریسک توقف فعالیت به‌دلیل کمبود سرمایه در گردش و افزایش نرخ بقای شرکت‌ها اثر بگذارد.

همچنین این اقدام می‌تواند به‌صورت عمیق بر نماگر نیروی کار به‌دلیل فعال شدن زنجیره‌های پایین‌دستی و نماگر تجارت بین‌الملل به‌دلیل نقش هلدینگ‌ها به‌عنوان کانال‌های معتبر تجارت فرامرزی اثر بگذارد.

در کنار این اقدامات، درحالی‌که احیای صنایع سنگین آسیب‌دیده از جنگ (مثل پتروشیمی و فولاد)، ممکن است زمان زیادی طول بکشد، اقتصاد دیجیتال که در حال حاضر حدود ۷درصد تولید ناخالص داخلی را تشکیل می‌دهد، از جمله بخش‌هایی است که می‌تواند در مدت زمانی کوتاه به مدار ارزش‌آفرینی بازگردد. اقتصاد دیجیتال به سوله، کوره و جاده نیاز ندارد؛ زیرساخت آن مغزافزار و پهنای باند است. این بخش می‌تواند با سرعت بالا، نرخ اشتغال فارغ‌التحصیلان را ترمیم کند و جریان ارزی خرد، اما مستمری را از طرق مختلف از جمله از طریق صادرات نرم‌افزار و خدمات فنی-مهندسی، ورود به تجارت الکترونیک بین‌المللی و... به کشور تزریق کند.

برای راه افتادن مجدد این بخش از اقتصاد، باید دسترسی پایدار و بدون محدودیت به اینترنت جهانی برای بازیگران اقتصاد دیجیتال از جمله شرکت‌های فناوری، پلتفرم‌های صادراتی و فریلنسرهای شناسنامه‌دار به‌عنوان یک تعهد دولتی، تضمین شود. اقتصاد دیجیتال در پساجنگ، حتی می‌تواند نقش استارتر را برای لکوموتیوهای پیشران بازی کند. این اقدام نیز علاوه بر اثرات محیطی ملموس، می‌تواند روی نماگر خدمات زیربنایی از شاخص BR اثر گذار باشد.

از سوی دیگر، بازسازی ایران پساجنگ، نباید صرفا بازگرداندن وضعیت به پیش از بحران باشد، بلکه باید یک بازطراحی جغرافیایی و جانمایی بهینه کسب‌وکار بر پایه نیازها و مزیت‌های سرزمینی صورت گیرد. محیط کسب‌وکار نوین باید در جایی بنا شود که کمترین ریسک و بیشترین بهره‌وری مبتنی بر آمایش سرزمینی ماموریت‌محور را داشته باشد.

به‌عنوان مثال، همگان به این موضوع اذعان دارند که یکی از بزرگ‌ترین خطاهای راهبردی در دهه‌های گذشته، استقرار صنایع سنگین و آب‌بر در فلات مرکزی ایران بوده که منجر به ناترازی اکولوژیک و بحران‌های محیط‌زیستی شده است. اکنون که باید به بازسازی این صنایع آب‌بر بپردازیم، لازم است تا یکی دیگر از شروط دریافت منابع توسط هلدینگ‌های پیشران را جابه‌جایی این صنایع از فلات مرکزی به نوار ساحلی جنوب علی الخصوص سواحل مکران قرار دهیم. این جابه‌جایی، علاوه بر کمک به حل مسائل مزمن زیست محیطی، می‌تواند مطابق با سیاست‌های کلی دریامحور، جمعیت را به سمت نوار ساحلی بکشاند و نیز هزینه لجستیک را به حداقل برساند.

درکنار اینها، با ایجاد قطب‌های جدید تولید و خوشه‌های صنعتی نوین در مناطق مرزی و ساحلی، علاوه بر رفع محدودیت‌های زیرساختی مرکز کشور برای کسب‌وکارها، امنیت ملی نیز از طریق حرکت به سمت توسعه متوازن ملی و توسعه مناطق کمتر برخوردار تقویت می‌شود. این اقدام نیز اثر عمیق و مستقیمی می‌تواند بر نماگر محل کسب‌وکار از شاخص آمادگی کسب‌وکار بانک جهانی (BR) داشته باشد.

هیچ‌کدام از موارد فوق بدون یک فرماندهی واحد، چابک، مقبول و مقتدر به نتیجه نخواهند رسید. در ساختار فعلی، تضاد منافع بین وزارتخانه‌ها و بوروکراسی کُند اداری، هر طرح نویی را در نطفه خفه می‌کند.

 شاید لازم باشد شورایی موقت (مثلا برای یک‌سال بدون اجازه تمدید زمان ماموریت) با ماموریتی مشخص برای چند زنجیره تولید مشخص (مثلا فقط زنجیره فولاد و پتروشیمی) متشکل از بازیگران کلیدی، موثر و جسور از بخش‌های عمومی، خصوصی و تعاونی تحت عنوان «شورای عالی بازسازی» داشته باشیم. این نهاد لزومی به ایجاد ساختاری موازی و جدید ندارد، بلکه می‌تواند با ارتقای جایگاه شورای عالی اجرای سیاست‌های کلی اصل ۴۴یا به‌عنوان بخشی از شورای عالی امنیت ملی یا از دل شورای عالی هماهنگی اقتصادی سران قوا متولد شود.

نکته حائز اهمیت این است که اولا این شورا باید دارای اختیارات تام و ویژه از سوی مراجع عالی نظام باشد تا تصمیماتش در حیطه ماموریت تعریف‌شده برای آن فصل‌الخطاب باشد. ثانیا از طرق مختلف در دسترس همگان هم باشد و ثالثا اعضای این شورا باید زمان کافی برای برگزاری جلسات به‌صورت روزانه را داشته باشند تا شورا بتواند در شرایط بازسازی، قوانین و مقررات مخل را به‌صورت موقت معلق و تصمیمات فوری، اما شفاف برای همگان اتخاذ کند. مثلا اگر بازسازی زنجیره فولادی نیازمند واردات فوری قطعات یا ماشین‌آلات است، این شورا باید بتواند بوروکراسی تجارت فرامرزی و ثبت‌سفارش را در ۲۴ساعت دور بزند و این تصمیم را شفاف به اطلاع مردم برساند.

همچنین باید مدیریت واردات هوشمند در حیطه ماموریت شورا را تا زمانی که واحدهای تولیدی داخلی آسیب‌دیده از جنگ به مدار بازگردند، برای جلوگیری از کمبود کالا در بازار به این شورا محول کرد؛ اما به‌گونه‌ای‌که این واردات، مخل روند بازسازی همان واحدها در میان‌مدت نباشد. این شورا باید پل ارتباطی بین امنیت ملی و اقتصاد باشد؛ یعنی در عین داشتن نفوذ حاکمیتی، شفاف، دردسترس و پاسخگو به همگان باشد. این اقدام هم اثر مستقیمی بر نماگر رقابت در بازار، نماگر محل کسب‌وکار و نماگر حل و فصل اختلافات از شاخص (BR) می‌تواند داشته باشد.

کلام آخر اینکه، خلق محیط نوین کسب‌وکار در دوران پساجنگ، نه یک پروژه فنی، بلکه یک اراده سیاسی بی‌تعارف برای تغییر قواعد بازی است. ما امروز در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که انتخاب‌هایمان، ترازنامه ملی دهه‌های آینده را خواهد ساخت. 

اگر اقداماتی نظیر اقدامات پیشنهادشده در این یادداشت از قبیل تقویم دارایی‌ها برای خلق اعتبار غیرتورم‌زا، بیمه ریسک سرمایه‌گذاری برای امنیت سرمایه‌گذار و مدل پیشرانی بازیگران بزرگ اقتصاد برای تزریق آبشاری از منابع به زنجیره تامین و... به درستی اجرا نشوند و همچنان به جای سپردن اقتصاد به بخش خصوصی با همان روش ویرانگر گذشته، آن را در اختیار بخش عمومی قرار دهیم، بازسازی به یک رانت بزرگ تبدیل خواهد شد.

به نظر نگارنده، اگر هلدینگ‌های ما نتوانند به موتور رشد SMEها تبدیل شوند و اگر نتوانیم ثروت‌های نهفته‌مان را به پشتوانه‌‌ای برای پول ملی تبدیل کنیم، فرصت تاریخی بازسازی به یک تهدید اجتماعی تبدیل خواهد شد. اقتصاد پساجنگ، عرصه آزمون و خطا نیست، اقتصاد پس از جنگ کلاس اقتصاد کلان و بازی با تئوری‌های جذاب روی کاغذ نیست. عرصه تصمیم‌های سختی است که در آن باید بین تداوم رانت برای خوش‌آمدن جناح‌های سیاسی و شکوفایی ملی با اعتماد به بخش خصوصی و تعاونی، یکی را برگزید. ققنوس ایران تنها زمانی پر خواهد گشود که فضای تنفس اقتصاد از چنگال بوروکراسی کُند، نابهره‌ور و ناعادلانه آزاد شود.

* پژوهشگر حوزه بهبود محیط کسب‌وکار